یا بازی کن ، یا بازیت میدن

آروم آروم میاد

دل می بندی

عشق می ورزی

رویا می سازی

حتی اسم بچه هاتو انتخاب می کنی

چه چیزها که تو رویا نمی کنی و چه جاها که نمی ری

روزها و روزها میگذره

تا یه روز……………حقیقت عین زهرمار میره تو حلقت

حتی تلخیش گلوتو نمی سوزونه….از بس که تو شوک هستی و نمی خوای باور کنی

می خوابی

بیدار میشی

یواش یواش تلخیش رو حس میکنی

یه تلخی موندگار که حتی با زمان هم بی مزه نمیشه

بعد از همه ی این ها میشی یه آدم گیج ، گم شده ، بی هدف

نوشته‌شده در زندگی | 4 دیدگاه

نامه ی سر گشاده به دیوید کامرون

آقای دیوید ویلیام دانِلد کامرون، نخست وزیر محافظه کار بی شعور و بی فرهنگ بریتانیای کبیر……الهی جز جگر بگیری که حالیت نیست ما جهان سومی ها در این گوشه ی دنیا چه میکشیم. رفتی نشستی درخانه ی شماره ی ده ،داری حالشو میبری، زرت و زرت هم ملت رو دیپورت میکنی یا ریجکت میکنی! حالیت نیست واقعا؟ نفهم….بی تربیت! مادرت یادت نداده به هم نوع خودت کمک کنی؟ واقعا برات متاسفم……..تورو باید تبعید کنن ایران و کره شمالی و افغانستان و پاکستان ،تا می فهمیدی که ما چرا به کشور خراب شده ی تو مهاجرت میکنیم….وگرنه که ماها هم از تو بافرهنگ تریم و هم با شعورتر………….افسوس و صد افسوس گیر خرهائی افتادیم که تو و امثال تو ،اون ها رو حمایت میکنن……………..برو از جلوی چشمم گم شو…مرتیکه ی جانور

نوشته‌شده در زندگی | ۱ دیدگاه

پرواز هم رفتنی است

ساعت یک بعد از نیمه شب……..دو……..سه…….چهار………..به سقف خیره شدم. همه ی افکارم مثل فیلم سینمائی از جلویه چشمام رد میشن،انگار نه انگار که افکارم ربطی به هم ندارن. اما اینقدر خوب جفت و جور شدن که انگار همه ی جایه این زندگی ِ من به همدیگه ربط دارن. اوه…چقدر تو رویاهام غرق بودم که حتی متوجه نشدم سه ساعته که بی حرکت رو تختم دراز کشیدم.احساس میکنم که پس سرم گندیده.مو هام درد میکنن.

از تختم بیرون میام………..به سمت چپ متمایل میشم،الاناست که با مغز برم تو دیوار! این دیگه چه مرضیه ؟؟؟ تازگیا سرگیجه میگیرم……از چی میتونه باشه؟؟؟ با خودم فکر میکنم که کاش سیگاری بودم،این سیگاریا چی میکشن که اینقدر بهشون روحیه میده؟؟؟…………اوه…..صدای جاروی آقا مراد میاد. به صدای جاروش عادت کردم،یه شب که صداشو نشنوم ،دلواپسش میشم. یه لحظه خواستم پنجره رو باز کنم وسلامش کنم. ولی یادم افتاد که کافیه یه لحظه پنجره رو باز کنم تا پشه ها بریزن تو.از پشت پنجره اومدم کنار.

برگشتم به اتاقم…..خیلی مقاومت کردم که سراغ لپ تاپم نرم. نشد…آخرشم گفتم یه سری به فیس بوک بزنم….وقتی صفحه ی خانه رو باز کردم،مطالب دوستانمو دیدم که فقط یه دقیقه قبل تر یا پنج دقیقه قبل تر یا بیشتر پست شده بودم. ای بابا…..من تو این دنیا تنها نیستم،خیلی ها مثل من جغد بیدار و تنهای شب هستن. این روزها به تنها چیزی که فکر میکنم «پرواز» ِ….پرواز پرواز پرواز قبل از اینکه بال هام بشکنن.

نوشته‌شده در زندگی | 9 دیدگاه

من یک معتاد هستم

امروز برای کاری باید می رفتم بیرون. نیمه های راه بودم که یه آقای معتادی رو در حال گدائی از مردم دیدم. حقیقتش از من هم درخواست پول کرد ،ولی من بی اعتناء از کنارش عبور کردم. و یه لحظه این به ذهنم رسید که خب می خواست ،معتاد نشه! تقصیر من چیه که باید از جیبم بهش کمک کنم؟؟؟

چند قدم که جلوتر رفتم،دلم یه حالی شد و گفتم که کاش کمکش کرده بودم….خلاصه که هی در حال کلنجار رفتن با خودم بودم که خب آخه اگه کمک هم میکردم،دودش می کرد میرفت هوا…..بعدش دوباره به ذهنم میومد که خب این که دیگه ترک بکن نیست،اقلا به موادش برسه که از کل این دنیای بزرگ یه حالی با اون موادش ببره.

آخرشم کمک نکردم. آدم های معتاد زیادی رو دیدم ، بعضی ها وضع اشون فجیع بودن و بی خانمان و با زخم های چرکی رو بدن اشون تا معتادینی که چاق و فربه بودن و چهره ی زشت اعتیاد رو پشت اون قایم کرده بودم. ولی در همه ی این موارد اولین چیزی که بعد از دیدن اشون تو ذهنم اومده ،اینه که «معتاد،معتاده……..فرقی هم نمیکنه الان چه وضعی داره یا قبلا چی بوده»……همیشه نسبت بهشون به عنوان انسان نگاه کردم ،اما هیچ وقت دلم براشون نسوخته، چون مطمئنم که کسی از سر نادانی تو دام اعتیاد نمیافته ، به خصوص الان که تبلیغات زیادی برای دچار نشدن به این بلای خانمان سوز میشه. اعتیاد خیلی خیلی خیلی بده.

نوشته‌شده در جامعه | 4 دیدگاه

آنچه گذشت

پارسال همین موقع ها…شاید یه کم قبل ترش تو تلاش این بودم که برای ادامه ی تحصیل برم مالزی.  چقدر داشتم سعی میکردم،کلاس زبان برو، آیلس بگیر،چند بار برو تا دانشگاه برای گرفتن یه مدرکی که چهار سال خودت رو کشتی و آخرش هم به هیچ کارت نیومد. حالا همه ی اینها بخوره تو فرق سرم……چه اعصابی از من رفت،چقدر انتظار کشیدم.اخرش هم که بی خیال همه چی شدیم.

اصلا همه ی اینها رو نادیده بگیریم…..اینی که می خوام بگم مهمتره! یه عده میگن که سرنوشتت هر چی باشه،همونه…..زمین و آسمون  هم که به هم برسن،اونی که بخواد بشه ،میشه و اونی که نخواد بشه،نمیشه. خلاصه برای ما همش نشدن بود. آدم های زیادی دیدم که نه چهره ی زیبا داشتن ونه خلق خوش…..ولی شانس از در و دیوار براشون می ریخت. حالا نه اینکه فکر کنی من خوشگلم یا خیلی خوش اخلاق….ولی یه لبخند زپرتی که رو لبم هست.  هم درس خوندیم هم لبخند زدیم، تازه امیدوارم هم بودیم…….ولی چیزی که نداشتیم شانس بود. میگن که هر جور فکر کنی،همون سرت میاد…..اینارو تو همین فیلم راز هست، اونجا شنیدم. خلاصه یه سال در و دیوار رو پر کردیم از جمله های قشنگ امیدوارم کننده تا روز های تلخ ناامیدی رو تحمل کنیم و خیال کنیم که خب «یه روز خوب میاد»………ء

حالا بیشتر از یک سال میگذره و اگه بخوام صادق باشم،باید بگم که هیچی عوض نشده و من هر روز صبح که از خواب بیدار میشم…منتظرم. انتظار ِ «یه روز خوب» داره منو میکشه. این که میگن باید «همت» داشت،درست! ولی با بخت لگد خورده ات چیکار میکنی؟؟؟؟

نوشته‌شده در زندگی | 8 دیدگاه

در باب فیس بوک و فیس بوکی ها


دو سال از آشنائی من با فیس بوک میگذره، در این مدت آدم های زیادی رو دیدم. رنجیده شدم،خوشحال شدم،یاد گرفتم و یاد دادم. اما مهمترین نتیجه ای که به دنبال داشت،دیدن آدم های بسیاری بود که حتی اگر سال ها در بین مردم زندگی میکردم،شاید فرصت آشنائی با این آدم ها رو پیدا نمی کردم.

می تونم به جرات بگم که  فیس بوک من رو کاملا از دنیای واقعی جدا کرد. مدت هاست که دیگه به خیابون نمی رم. حس میکنم که مردم کوچه و بازار با من فرق دارن. من درک اشون نمیکنم. نه اینکه من بزرگ شده باشم ها……اینکه نتونستم پا به پای اون ها راه برم. همین منو از اون ها جدا کرد. حالا من شدم اقلیت خاص فیس بوکی.

فیس بوک این فرصت رو به من داد که دوستانم رو خودم انتخاب کنم. درخواست دوستی برای کسی می فرستم که از قیافه اش و مطالبی که رو دیوارش بارگذاری میکنه،خوشم میاد.  و حتی این فرصت رو داد که اگر از کسی خوشم نیومد،با فشار یه دکمه و بدون هیچ دردسری،از بین دوستام حذفش کنم. بعدشم گم و گور بشم تو این شبکه ی بی انتها و به خودم بگم،گور باباش…کی به کیه. این ها یه اتفاقاتی هستن که هر روز و هر روز در فیس بوک رخ میده،اتفاقاتی که همه به اون بی اعتنا هستن. اما در بین همه ی ما کسانی هم هستن که متفاوت فکر میکنن و فیس بوک براشون چیزی فراتر از یه سرگرمیه روزانه است.

مهمترین چیزی که می خوام بگم،اینه که ما آدم ها در فیس بوک یه چهره داریم و در واقعیت هزار چهره. می خوام با تاکید بگم که به عکس آدم ها و مطالبی که رو دیوارشون می چسبونن،دل نبندین. اینترنت با تمام جذابیت هاش،خیلی بی رحمه.

نوشته‌شده در زندگی | 4 دیدگاه

عاشق پنجشنبه ها بودم


یاد اون خونه بخیر، همون خونه که یه در دو لنگه ی باریک داشت،همون دری که که وقتی می خواستی ازش رد بشی،باید خودتو اوریب می کردی؛ رو به یه کوچه ی تنگ باز میشد!!!! تو مرد خونه بودی و من مادر سه تا بچه ی قد و نیم قد که از سر و کول ما بالا می رفتن.
.
.
.
من عاشق بعد ظهر پنجشنبه های تابستون اون خونه بودم!!! آخه تو زودتر از همیشه میومدی خونه،با یه هندوونه ی بزرگ!!! قرار بود یه حوض کوچیک،اما آبی وسط حیاط بسازیم که هندونه امون رو توش خنک کنیم!!! ظهر هایه پنجشنبه بچه ها رو می خوابوندم ، بعدش دو سه ساعت وقت داشتیم با هم رو تخت کنار دیوار حیاط بشینیم؛ هی هندوونه بخوریم،یکی من می ذاشتم تو دهنت، یکی تو……..می ذاشتی تو دهنم، اون وقت بود که از خنده جوی آب هندوونه از کنار لب هامون جاری میشد!!!
.
.
.
من برای رویاهامون ستون می زدم، تو سقف اش رو!!!! خدا خدا می کردیم بچه ها بیدار نشن و رویاهامون رو خراب نکنن!!!
.
.
.
نمی دونم یه باره چی شد؟؟!!! تو گرد شدی و رفتی لا به لای هوا!!!! من روسری ام رو باز کردم که نذارم پخش بشی!!!
.
.
.
امیدوار بودم وقتی چشم هامو باز می کردم،هنوز ارتعاش چشم های بسته ات رو ببینم……اما….تو رفته بودی.
.
.
.
این روز ها با چشمان باز رویا می بینم

پی نوشت: یادم نیست کی اینو نوشتم، ولی بیشتر از یه سال پیش میه



پرتقال بنفش
نوشته‌شده در داستان | بیان دیدگاه

مسافر بنفش

مردی بود. دختری مریض داشت.
.
.
.
به او گفته بودند که اگر به آخر دنیا بروی،خدا را خواهی دید. او بر روی صندلی چوبی نشسته است در حالی که «پیپ» ی در گوشه ی دهان دارد. او دخترت را شفاء خواهد داد.
.
.
.
تمام توشه ی سفرش را در توبره ای ریخت و بار شانه کرد. دست دخترک را گرفت. رفت و رفت و رفت
.
.
.
دیگر هیچ وقت ، هیچ کس در هیچ کجا او را ندید.
.
.
.
کاش روز که داشت می رفت ،به او می گفتند که دنیا «آخر» ندارد و خدا «پیپ» نمی کشد.


پرتقال بنفش
نوشته‌شده در زندگی | ۱ دیدگاه

حتی دلش برای تنهائی آسمان هم می سوخت


همه چیز شبیه خودش بود ،حتی احساسش هم تغییر نکرده بود.

همه ی چیزها به همان سرعتی که آمده بودن ، رفته بودند.
تنها چیزی که تغییر کرده بود ،شکل خیابان ها بود…..زشت تر از همیشه ،سیاه و خاکستری و گاهی هم سفید……اما کمرنگ.

یه چیزی تو گلوش گیر کرده بود ؛ یه غده ی سنگین ته حلقش . هر بار که بزاقش رو قورت میداد ،ماده ی لزجی رو احساس میکرد که به زبان کوچکش کشیده میشد تا پائین بره.

از پنجره ی ماشین به بیرون چشم دوخته بود و سعی میکرد با کلمات روی تابلو مغازه ها جمله بسازه.
.
.
.
.
وقتی کلاس اول بود و تازه خواندن یاد گرفته بود ،عاشق این بود که با اسم مغازه که درشت نوشته شده بودند ،شعر بگه.
.
.
.
.
.
همیشه این حس رو داشت ، حس غربت گذشته که داشت خفه اش میکرد.
.
.
.
.
.
همه چیز با یک ترمز تمام شد.


پرتقال بنفش
نوشته‌شده در گذشته ها, زندگی | 3 دیدگاه