
دو سال از آشنائی من با فیس بوک میگذره، در این مدت آدم های زیادی رو دیدم. رنجیده شدم،خوشحال شدم،یاد گرفتم و یاد دادم. اما مهمترین نتیجه ای که به دنبال داشت،دیدن آدم های بسیاری بود که حتی اگر سال ها در بین مردم زندگی میکردم،شاید فرصت آشنائی با این آدم ها رو پیدا نمی کردم.
می تونم به جرات بگم که فیس بوک من رو کاملا از دنیای واقعی جدا کرد. مدت هاست که دیگه به خیابون نمی رم. حس میکنم که مردم کوچه و بازار با من فرق دارن. من درک اشون نمیکنم. نه اینکه من بزرگ شده باشم ها……اینکه نتونستم پا به پای اون ها راه برم. همین منو از اون ها جدا کرد. حالا من شدم اقلیت خاص فیس بوکی.
فیس بوک این فرصت رو به من داد که دوستانم رو خودم انتخاب کنم. درخواست دوستی برای کسی می فرستم که از قیافه اش و مطالبی که رو دیوارش بارگذاری میکنه،خوشم میاد. و حتی این فرصت رو داد که اگر از کسی خوشم نیومد،با فشار یه دکمه و بدون هیچ دردسری،از بین دوستام حذفش کنم. بعدشم گم و گور بشم تو این شبکه ی بی انتها و به خودم بگم،گور باباش…کی به کیه. این ها یه اتفاقاتی هستن که هر روز و هر روز در فیس بوک رخ میده،اتفاقاتی که همه به اون بی اعتنا هستن. اما در بین همه ی ما کسانی هم هستن که متفاوت فکر میکنن و فیس بوک براشون چیزی فراتر از یه سرگرمیه روزانه است.
مهمترین چیزی که می خوام بگم،اینه که ما آدم ها در فیس بوک یه چهره داریم و در واقعیت هزار چهره. می خوام با تاکید بگم که به عکس آدم ها و مطالبی که رو دیوارشون می چسبونن،دل نبندین. اینترنت با تمام جذابیت هاش،خیلی بی رحمه.
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این نوشته را دوست دارد.